plusresetminus
۰
آژانس خبری بختیاری (ایبنا نیوز): … و خود روح انگيز سامي نژاد در تنها مصاحبه عمرش در فيلم «تاريخ سينماي ايران؛ از مشروطيت تا سپنتا» چگونگي هنرپيشه شدنش را اينگونه نقل مي‌كند:
«موقعي كه من رفتم بمبئي 13 سالم بود، خورده بودم زمين ،‌براي عمل جراحي ،‌من را براي يك نفر از فامليم عقد كردند. آنجا كه ما رفتيم براي عمل جراحي،‌امپريال فيلم كمپاني خيال داشت فيلم ، برداره. من درست نمي‌دونستم فيلمه.فكر مي‌كردم يه چيزي بچه بازيه. وارد شدم به فيلم. من را كه كنترات كردند براي چهل روز بود ولي چون ديالوگ فيلم ، قصه و چيزش حاضر نبود ،‌مجبور شدن به اين كه تا هفت ماه طول بدن . آقاي سپنتا تمام وقت در موقع فيلمبرداري مجبور بود هر چي مادر فيلم مي‌خواهيم بگيم بايد بنويسه. چون هيچ حاضر نبود براي فيلمبرداري،‌شما فكر مي‌كنيد كه در آن موقع آرتيستي خيلي راحت بود؟ نه اين كه از سختي در فيلم،‌در گفتن ،‌در كاركردن كه معلوم نبود جلوتر براي ما چي حاضر كردن . دوم از مردم، يه تعداد از اهالي يزد و كرمان كه مقامي و تحصيلي و به جايي نرسيده بودن. با آن نام سروكار داشتيم كه هرچي زحمت‌مان در فيلم زياد بود،‌بيرون هم همين‌جور بود. هر موقع كه از در شركت مي‌آمديم بيرون مجبور بوديم سه نفر مستحفظ داشته باشيم، ‌يك شوفر و دونفر كمك شوفر كه كسي اتومبيل‌هامان را چيز نكنن،‌شيشه پرت نكنن، هر جام كه مي‌رفتيم يا بايد يه چيزي سرمون مي‌انداختيم كسي نشناسه مارو. اگر مي‌رفتيم سي‌تون، سودولمون شما چي ميگين، كانادادراي بهمون ،‌پرت مي‌كردن،‌چي بگم ،‌من كه براي همين از آرتيستي دست كشيدم . از بسكي سختي‌ از مردم موقع فيلمبرداري كشيدم. وقتي سركار وارد مي‌شديم ،‌تكليفي نداشتيم. براي همين دست كشيدم ،‌دوم ازون در ايران هم ،‌مادر و خواهر و فاميل من تمام به عذاب مردم بودن. خدا شاهده براي اينكه اون مي‌گفت دخترخاله داره تو فيلم بازي مي‌كنه. اون يكي مي‌گفت آرتيست شده.
عمو ،‌دايي، پدر ،‌مادر به من فشار آوردن كه نبايد در فيلم بازي كني . از اون موقع هم فشار ايراني‌ها كه هر جا مي‌رفتم باعث ناراحتي بود،‌ولي يك خوشبختي بود،‌وقتي وارد ايران شدم ، با كمال خوبي،‌ در آبادان از من پذيرايي كردن هم تهران و هم در اصفهان، در آبادان، جلوي من شاگرد مدرسه آمد ، ‌خيلي از من استقبال كردن ولي در كرمان كه رفته بودم بايد از يك سوراخ بيرون نرم ،‌قايم بشم براي اين كه مردم ندونن چكاره بودم، چي بودم. هنوزم كه هنوزه ،‌دختراي خاله‌ام به من مي‌گن ضربه تورو ما خورديم كه تو مدرسه به ما ناراحتي مي‌دادن.
شما فكر مي‌كنيد مثل امروزه بود كه اينقدر راحت و آسوده كار مي‌كنين؟ ما خيلي سختي كشيديم. (پكي به سيگار مي‌زند) ديگه چي براتون تعريف كنم. هرچي مي‌خواهين بپرسين، من بگم زندگي روي هم رفته خيلي سخته . به همين دليل، من آرتيستي را ول كردم.گاهي وقت‌ها فكرم مي‌رسيد كه برم دومرتبه يه كار شروع كنم،چون هم در هندوستان ، هم در ايران من را مي‌خواستن.
ياد همين سختي‌ها و همين ناراحتي‌ها كه ايراني‌ها و مردم به من دادن ترك كردم و چند ساله كه گوشه نشينم و ميل ندارم كسي بدونه من كجاهستم . هر چي هم روزنامه‌ها ،‌ مخصوصا زن روز درباره من مي‌نويسه، من هميشه گوش مي‌دم ولي هيچ‌وقت جواب نمي‌دم .
هر روزم يكي ديگر و مي‌گذارن جام . مي‌گن، زن يك كارگر نوكر شركت امپريال فيلم كمپاني بود، فردا مي‌گن شوهرش همچي كرد. پريروز مي‌گن . هر روز يه چيزي برام... فخر جبار وزيري بود . اون يكي مي‌گه اون بود اصلا نه تحقيق مي‌كنن،‌نه مي‌پرسن. مثل اولي كه در فيلم وارد شده بودم . همين طور سختي كشيده‌بودم. از روزي كه اين هيجده ساله اومده‌ام همين سختي را اداره مي‌كشم." ( اشكهايش را با دستمال پاك مي‌كند.)
انتهای پیام/
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

طراحی سايت جديد ايبنانيوز چگونه است؟
بهتر شده
فرق چندانی نکرده
بدتر شده

سردیس طلایی سردار اسعد از رهبران جنبش مشروطه روانه بازار شد

سردیس طلایی سردار اسعد از رهبران جنبش مشروطه روانه بازار شد

جاده ی جهل، شیر سنگی های لُشتر را از پای در آورد

جاده ی جهل، شیر سنگی های لُشتر را از پای در آورد