۴
بازخوانی یک تراژدی؛ قتل آعلیداد رستم بختیاری
سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۳۳
بازخوانی یک تراژدی؛ قتل آعلیداد رستم بختیاری
 
سرویس فرهنگ و هنر ایبنا نیوز / محمدحسین امیربختیار

حماسه، تراژدی، کمدی، شعردینی رامب (dithy rambic)، و بخش عمده ی موسیقی خاص نی زدن و چنگ نوازی، همه، در اصل، تقلید هستند. ارسطو، بوطیقا، ص۴۲ ، ترجمه هلن اولیایی نیا

روزی از مرد بساکی پرسیدم: علیداد کی بود. البته پرسش آگاهاته بود. چون می دانستم. پاسخ داد: پهلوان هفت لنگ و نگاهم کرد. مثل این بود که از پاسخ خود ناراضی است. این پا و آن پا کرد و گفت: نه، نه، بل بگم سیت. رستم بختیاری بید. پرسیدم برای چه کشته شد؟ گفت: سرهیچ!

آن جا دانستم که مرد چهارلنگ از درک عنصر اصلی این تراژدی - که درهنگام فرود حیرت آورعلیداد از صخره، درذهن ایلخانی شکل گرفت بود - نا توان است؛ وقتی که حسینقلی خان، خان زیرک و شجاع بختیاری آن صحنه را دید، تنها عنصری که در ذهن او برهمه چیز سایه افکند و قدرت تفکر را از او گرفت، هراس بود و همین هراس تراژدی مرگ علیداد را رقم زد. من اعتقاد دارم که او همان جا تصمیم خود را گرفت.

بازخوانی یک واقعه ی تاریخی پیش از گذار به ذهن جمعی و بدل شدن به اسطوره، تفاوت اساسی با دومی دارد. آن چه که دراین نوشته درپی آن هستیم، دومی است. چگونه یک حادثه ی تاریخی در خودآگاه مشترک قومی بدل به یک تراژدی می شود؛ بگونه ای که عواطف جمعی را بخود جلب می کند و در بستر خاطره قومی انگیزه ای برای آفرینش هایی می شود که گاه ارزش ادبی بی مانندی دارند.

نقطه ی آغازین این تراژدی، هراسی بود که در ذهن ایلخانی و برادرانش شکل گرفت. یادمان نمی رود که هراس رستم از سهراب، مرگ سهراب را رقم زد وهمچنین فراموش نمی کنیم که هراس ادیپ شاه از پیش گویی کاهنان سرانجام به مرگ پدرش و تصاحب مادرش منجر شد. و همچنین هراس و حسادت گرسیوز مرگ پاک ترین شخصیت اسطوره ای ایران را به دنبال داشت.

بازگردیم به علی داد. عناصر متعددی در زندگی و شخصیت او وجود دارد که ذهن ها را برای تقلید و بازآفرینی فراتاریخی پیش آمد او در حد و اندازه ی یک اسطوره ی تراز یک تحریک می کند. و سرانجام در ذهن مشترک قومی در حد و اندازه ی یک قهرمان اسطوره ای که زندگی اش به یک تراژدی غم انگیز - که گزیری ازآن نداشته است - ختم می شود.

شاید این عبارت از استانیسلاوسکی باشد - بخاطر ندارم آما ناگزیر از ذکر آن هستم – که "تراژدی از لحظه ای آغاز می شود که نظم زندگی گسسته می شود". این دقیقاً همان چیزی است که رقابت دشمنان و دو رویی دوستان بر او تحمیل کرد. دشمنان هرگز جرئت رویارویی با او را نداشتند زیرا نام او یادآور شبح جنگ "نُه هزار" بود. دوستان هم می خواستند او را در کنار خود داشته باشند وهم درهراسی مداوم از او به سر می بردند. به همین دلیل پیوسته دست اندر کار توطئه بودند.

ماجرای سیاوش و گرسیوز را به خاطر داریم . سیاوش هرگز به دشمنی این مرد پی نبرد و در دامی که او برایش گسترده بود، گرفتار شد. گویی عنصر برگشت ناپذیر تقدیر که از عناصر ساختاری تراژدی است، همه ی چشم ها را کور می کند. علیداد نیز این دشمنان دوست نما را هرگز نمی شناسد. و سرانجام در دام ایشان گرفتار می شود.

عنصر دیگری که پیامدهایی برای این گونه شخصیت ها دارد، شجاعت و توان باور نکردنی ایشان است که علاوه بر هراس پیش گفته، حسادت دوستان و دشمنان - هر دو - را برمی انگیزد. جعفرقلی خان بختیاروند، که او را - البته برای دفع دشمنان خود - پناه داده بود، و سعی می کرد از او در برابر قدرت حسینقلی خان و برادرانش استفاده کند، آن چنان دچار هراس و حسادت شد که تصمیم گرفت تفنگ و اسب معروفی را که به او هدیه کرده بود، پس بگیرد. اما موفق به این کار نشد وتعدادی از افراد خود را نیز در این جدال نابرابر- یعنی علی داد در برابر یک گروه مسلح – از دست داد.

این توان جسمانی، در نهایت در ادبیات شفاهی آن چنان بارور می شود که مرد در حد و اندازه ی فراقومی ظاهر می شود. و می توان عناصر این تراژدی را با تراژدی های بزرگ دنیا مقایسه کرد. دقیقاً کاری که ذهن آن مرد بی سواد بساک کرد؛ رستم بختیاری. این ذهنیت راعناصر مشترک در هر دو شخصیت، به وجود می آورند نه عواطف واحساسات قومی. دیده تیزبین آن مرد به راحتی این ویژگی های مشترک را بازشناخته و مصداق آن را به زبان آورد.

بازگشت علیداد، هراس ایلخانی و برادرانش را صد چندان می کند. با روی خوش او را در آغوش می گیرند و شام آخر را تدارک می بینند. او نیز به دام می افتد و بر سر سفره به قتل می رسد. صبح روز بعد عنصر دیگری پای به میدان می گذارد که تاثیر عمیقی بر ذهن ها دارد. قبر نشست کرده است. ذهن جمعی که هرگز مرگ اورا باور ندارد، تصور می کند که آعلیداد از قبر بیرون آمده است. ایلخانی هراسان دستور می دهد قبر را بشکافند. اما مرد در لایه های زیرین خاک خفته است. خان آرام می شود اما او نیز راهی به خاطره ها می گشاید. و فراتر از یک ماجرای غم انگیز تاریخی می شود. و بدین گونه زندگی دیگری آغاز می کند.

اگرچه در تراژدی، مرگ عنصری است تغییرناپذیر اما عناصر دیگری نیز سعی در بی اثر کردن آن در زندگی قهرمان تراژدی دارند.

پی نوشت:
هرچند این نوشته یک نوشته ی علمی است؛ در پایان امیدوارم این نوشته پوزش نامه ای باشد از خشونتی که نیای من در آن نقش داشته است.
کد مطلب: 5292
Share/Save/Bookmark
امیربختیار
۱۳۸۹-۰۷-۱۶ ۱۶:۵۱:۰۵
سلام جناب گنجی با تشکر از لطف حضرتعالی به عرض می رسانم : هدف این مقاله به هیچ عنوان بررسی تاریخی سوژه نبوده است. تنها بازخوانی عناصر اسطوره گونه ی ایست که در ذهن قوم ما کار کردی اسطوره ای بخود گرفته اند. برای روشن شدن موضوع مثالی می زنم. خانواده ی گودرزیان را در شاهنامه همه می شناسیم. این خانواده در واقع و به گفته ی بسیاری، جایگاه تاریخی مشخصی دارند. و بدوران حوادث اشکانی وابسته اند. وقتی به بررسی این خانواده در شاهنامه می پردازیم به هیچ عنوان بررسی تاریخی نمی کنیم بلکه آفرینش ثانویثی را که حاصل کارکرد ذهن خلاق اقوام ایرانی است، مورد توجه قرار داده ایم نه عناصر تاریخی را. در این مقاله نیز چنین کارکردی مورد نظر بوده است. البته که از دیدگاه تاریخی دلایل دیگری در قتل آعلیداد وجود داشته است. که این مقاله جایی برای بررسی آن ها نبود. چون به هیچ عنوان ، به هیچ عنوان تحلیل تاریخی هدف نبوده است.
گنجی سلح چینی
۱۳۸۹-۰۷-۰۶ ۱۷:۴۲:۳۴
باسلام وسپاس ازاینهمه اطلاعات !بنظرمیرسدکه فقط هراس موضوع قتل آعلیداد نباشد!چراکه پس ازقتل عمو و داماد عمو (آعلیداد)به فرزندحردسال عمو توسط شخص ایلخانی آنهم زمانی که ازترس برادران ایلخانی به ایلخانی پناه می آوردوجالبترآنکه میهمان ایلخانی بوده!رحم نمیکند!!!باعرض پوزش... گنجی سلح چینی ازآبادان
محمد - مسجدسليمان
۱۳۸۹-۰۶-۱۸ ۲۱:۳۷:۴۱
زيبا بود - با سپاس
رهگذر
۱۳۸۹-۰۶-۱۷ ۰۲:۱۸:۰۳
چه حیف که اسطوره ها گاه مولود برادر کشی اند خاصه در بختیاری
آفرین زیبا و سنگین و غم انگیز نوشته اید
پیروز باشید